وقتی مولانا شاعر نیست

   مولانا مَثَل می‌آورد، حکمی می‌دهد، قیاس می‌کند و باز برای تایید مثل در مثل می‌آورد، نیازی به استدلال ندارد. زیبایی سخن مولانا به همین نقلِ مَثل‌‌هاست و بافتن‌شان به‌هم. آدم را به‌فکر وا می‌دارد و خیال را می‌کشاند به قیاس‌های دیگر. تلنگر‌های شیرین به ذهنت می‌زند و نگاهت را نسبت به آن‌چه عادت کرده‌ای می‌گرداند، چرخشی که دورِ جذبه و عشق می‌گردد.
   مولانا شیخ است، نه کاملاً شبیه به شیخان امروزی، از نوعی‌ست که هم اهلِ تقلید را رد می‌کند و هم اهلِ استدلال را به سخره میگیرد. شیخِ قصهگو حکم‌ش را می‌دهد و سخن‌درسخن می‌آورد تا آن را به مخاطبش بباوراند، کاری که یک داستان نویس می‌کند. اما تفاوت این‌جاست که داستان‌نویس حکم نمی‌دهد، به‌جای آن احساسِ درونی‌ و برشی از نگاهش به زندگی را ارائه می‌دهد، داستان‌نویس تمامِ تلاشش را می‌کند تا از حکم‌دادن پرهیز کند.
   به‌نظرم بسیاری از نامدارانِ گذشته‌ی ما چنین بودند و متاسفانه تعدادشان از غیرِشیخ‌ها بیشتر. این را هم می‌توانید بگیرید که شیوخ امروزی گرچه از گونه‌ی صفوی‌اند اما نتیجه‌ی همین رویه‌اند، نتیجه‌ی همین بُعدِ منفیِ تاریخ‌مان. رابطه‌ی حاکم و محکوم: حکم الهی‌ست، ثابت و بی‌نیاز به استدلال. یا با تیغ فرود می‌آید که البته نیازی به استدلال ندارد، و یا از عالَم عُلوی حاصل شده که دیگر جایی برای استدلال نمی‌ماند و فقط باید حق را باظرافت به‌خوردِ خلق داد. یا به‌زور می‌پذیری یا اگر آن‌قدر نادان باشی که نپذیری، متهمی به غفلت و بودن در عالَمِ سُفلی. اما این عالَمِ سفلی همانی‌ست که انسانی‌ست، همان جایی‌ست که انسان تلاش می‌کند بسازد و آباد کند تا به قدرت و اراده‌ی خود برای تغییر ایمان بیاورد؛ همان جایی که باید زندگی کند و بمیرد که مولانا بنای آبادی‌اش را از غفلت می‌داند؛ و با همان تن و وجودی در آن زندگی می‌کند که مولانا مثالِ مزبله و تَلِ سرگین می‌داند.
   اما بهانه چه بود برای نوشتن آن‌چه خواندید. فیه‌مافیه را  که ‌خواندم تنگم گرفت. دیدم مولانا جابه‌جا با همان روشِ مثل در مثل به معتزله* تاخته است، حتا جایی در بحثِ حادث یا قدیم بودنِ دنیا کم آورده و ناچار مخالفش را خر، سگ و قَلتَبان [جاکش] ‌خوانده و سعی کرده با ناسزا و برهانی نیم‌بند نظرش را ثابت ‌کند. دیدم خدای عارفانه‌ی مولانا هم درنهایت خدایی‌ست سلطان‌وار و خلیفه‌ساز که تنها از جنسِ مغول نیست چون مغول‌ها سببِ جدایی‌هایش بوده‌اند. دیدم مولانا هم شیخ‌وار معتقد است ‌که انبیا و اولیا پیش از خلقت موجود و برگزیده بودند و از غیب به عالم سفلی فرستاده شدند. دیدم مولانا می‌گوید اگر اولیا کسی را شمشیر ‌زدند و غارت کردند مظلوم‌اند و آن‌که خورد و شد ظالم. دیدم مولانا هم شیخی بوده با کلامی شیرین که می‌گوید از شعر بیزارم اما شاعری قصه‌گو از کار درآمده.

* برای شناختِ معتزله می‌توانید کتابِ بازخوانی اندیشه‌ی اعتزالی از امیرحسین خنجی را بخوانید.

این ورودی در افکار فرستاده شده است. پیوند پایدار به آن را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای وقتی مولانا شاعر نیست

  1. خودکار مشکی و کاغذ کاهی می‌گوید:

    فکر می کنم این جستجو بدنبال حقیقت در میان نوشته ها ی شیخ ها و غیر شیخ ها نتیجه بیش ازانکه نخوانده هم می دانستید نخواهد داشت.

    • آگالیلیان می‌گوید:

      راستش دنبالِ چیزی نمی‌گشتم، فقط به‌خاطر شناختِ نثر و کلمات ‌خوندمش. اما یه‌چیزی بگم؟ این نگاه محدود به شیخ‌ها نیست، همون‌قدر توی غیرشیخ‌ها هم هست، از اونی که شناخته می‌شه و به‌نظر می‌رسه تومون بیشتر رخنه کرده٫ نمونه‌ش این‌که کاری نمی‌کنیم یا باور نداریم می‌تونیم کاری کنیم، منتظریم یه‌جوری درست بشه مثل اون‌های دیگه که منتظرند یکی بیاد درستش کنه، حتا گاهی با خودِ خودمون هم همین‌طوریم.

      • خودکار مشکی و کاغذ کاهی می‌گوید:

        سالهاست که روی مغز همه ما داره کار میشه مستقیم یا غیر مستقیم ! نمی دونم میشه اسمشو بذاریم شستشوی مغزی یا نه اما می تونم بگم تبدیل شده به یه جور باور یا حتی وجدان کذب … باید یکی دیگه یه کاری کنه … یه پدر یا یه مادر … یه عاشق … یه رهبر … یه خدا …

  2. قره داغلی می‌گوید:

    سلام

    حتما شعرهای ترکی مولوی رو هم بخونید خیلی جالبه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s