چیستی

   گفت بنویس «چیست». کاغذِ باریکِ زرد رنگ را برداشتم و نوشتم چیست، اما عجیب بود، چرا دندانه‌های سین اینقدر زیاد بود، مثل اینکه جایِ سواری، تریلی هژده‌چرخ کشیده باشم. باز نوشتم چیست، دوباره به‌جای چهارتا دندانه تا حرفِ ت، چیزی شبیهِ ارّه آن وسط نشسته بود، با این‌همه وسواس که من دارم چطور ممکن است، خطم هم هیچ‌وقت بد نبوده، آهان! دارم خواب می‌بینم. این‌هم شد یکی از آن خواب‌هایی که اخیراً تعدادشان زیاد شده، بختک‌هایی که به کمدی بدل می‌شوند و درونشان می‌فهمم دارم خواب می‌بینم.
این خواب یادم نبود، داشتم مقاله «شادی و آزادی»ِ محمد دهقانی را می‌خواندم که خیلی ناگهانی به‌خاطرم آمد. تعجب کردم، فکر کردم باید ربطی بینِ این‌دو باشد، طبیعتاً سراغِ تعبیراتِ خرافیِ یونگ نرفتم. فکر کردم به وسواسِ نوشتنِ این چیستی، وسواسی که شادی را از شکل می‌اندازد، دلت را می‌لرزاند تا دستت از نوشتن بازبماند. «ج»ِ عزیز بگذریم سرم گرم است، فقط خواستم بگویم به‌نظرم آن مقاله خواندنی بود.

Advertisements
نوشته‌شده در , از دیگران | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

سیگارِ انتظار

    درست یادم نیست، توی یک فیلم بود، از همان فیلم‌های پارتیزانیِ بلوکِ شرق که زمانِ جنگ تلویزیون پخش می‌کرد. تعدادی پارتیزان روی یک تپه، سر یک پیچ کمین کرده بودند یا شاید منتظرِ کسی بودند. یکی پرسید: چقدر طول می‌کشه برسند؟ آن‌یکی گفت: اندازهِ سه‌تا سیگار. بعد از مدتی اولی به دومی گفت: من تا حالا ده‌تا سیگار کشیدم، پس چرا پیداشون نشد؟ دومی گفت: منظورم سیگارِ برگ بود.
«چ» هیچ‌وقت دقت کردی سیگار چقدر به زمان ربط دارد، زمانی که کشیدنش می‌برد. برایِ من بین هشت تا ده دقیقه طول می‌کشد. این را الآن اندازه نگرفته‌ام، اوایل که شروع کردم، کنجکاو شدم بدانم چقدر وقت می‌گیرد، در روز چقدر وقتم را می‌گیرد. مثلِ زمانی می‌ماند که به‌ت می‌چسبد، به‌هر روزت، هربار به اندازهِ همان هشت تا ده دقیقه. وقتی کتاب می‌خوانی یا فیلم نگاه می‌کنی می‌توانی دست نگه‌داری، زمانِ کتابخوانی و فیلم‌دیدن را متوقف کنی و بعد دوباره پی‌بگیری، ولی اگر بخواهی این ۸ تا ۱۰ دقیقه را پُر کنی، وقتی روشنش کردی چه دودش کنی یا نه، وقتی به آخر می‌رسد زمان را مصرف کرده، برای متوقف کردنش تنها راه خاموش‌کردنش است، یعنی نباید بگذاری بسوزد، اما سیگاری که دوباره روشن کنی دیگر همان سیگار نیست، نسبت به کتاب یک تفاوتِ کیفی در مصرفِ زمان دارد. کتاب را می‌بندی، توی حافظه‌ات می‌ماند و بعد می‌آیی دنباله‌اش را می‌خوانی ولی دنبالهِ سیگار مزهِ همان سیگار را نمی‌دهد، ادامه‌اش نیست، حافظه ندارد، حافظه‌اش پیوسته نیست، یک‌چیز از آگاهی کم دارد، خودکارست، می‌سوزد و جایی برای گذشته باقی نمی‌گذارد، این همان خاصیتی‌ست که تا این حد به عادت پیوندش می‌زند. عادت حافظهِ بدونِ آگاهی‌ست، می‌آید و می‌رود، بدونِ اینکه بدانی چرا آمد و چرا رفت. سیگار هم عادتِ زمان‌سوز است، چیزی از خودش در بدنت انبار می‌کند، عادتی که جزئی از تو می‌شود. بینِ این نوع مصرفِ زمان با نوعِ آگاهانهِ آن باید فرق گذاشت وگرنه زمان خودبخود درحالِ سوختن‌ست. سیگارِ انتظار، تاریخِ بدونِ حافظه است؛ می‌توانی تعدادش را بشمری اما زمانش تکرارِ عادت است. زمانی که نتوانی نگه‌اش داری، نتوانی جایی در حافظه‌ات متوقفش کنی و ازش چیزی بسازی تا احساسش کنی، دود می‌شود و می‌رود هوا. جامعه‌یی که خودش را حس نکند به سیگارِ انتظار عادت کرده، همین ۱۸ سال پیشش هم یادش نمی‌آید.

نوشته‌شده در , افکار | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

برپایی

   تمام ریش‌های وجودت را به‌سمت خودش می‌کشد، مهم نیست علتِ آمدنش چه باشد، مهم آمدنش است، مهم کشیدنش است، مهم آن حسی‌ست که باعث می‌شود که هستی‌ات، دار و ندارت، همه باهم در کششی هم‌ساز، حتا دردناک به‌سمتش کشیده شود و حسش کنی.
«ژ»ِ عزیز، هر آدمی جابه‌جا در زندگی‌اش متحول می‌شود، یعنی جوری دستخوش تغییر می‌شود، انگار که در مسیر، بارها اثری بر جادهِ رفتنش گذاشته می‌شود یا اینکه خودش تراش می‌خورد. گاهی این تراش‌ها چیزی به تناسبش می‌افزاید و گاهی از قواره‌اش می‌اندازد. انگار با همین تراش‌ها خرده‌خرده آب می‌شود تا آخر سنگریزه‌‌یی از او به‌جا می‌ماند، سنگریزه‌یی زمخت با گوشه‌های تیز یا گوهری وامانده به‌خاک، مرده‌ریگ به‌هرحال همین است. اینکه می‌گویند آدم‌ها تغییر نمی‌کنند چرندِ محض است، آدم‌ها نخواهند هم که تغییر کنند، ناچارند. تغییر اصلِ تداومِ هستی‌ست، بدون تغییر زمان و مکان وجود ندارد و آدم در ناکجا نایستاده. از وقتی از خودت آگاه می‌شوی، از سنی که کم‌کم از ‌خودت و از بیرونت می‌پرسی، اتفاق‌هایی که می‌افتد و آنچه خودت با خودت می‌کنی، در جاهایی شکلت می‌دهند، منظره‌یی از تو و دنیایت می‌سازند که تا فرسخِ بعدی برای‌ت می‌ماند، یک‌جا کشف می‌کنی فلان توانایی را داری، یک‌جا جرأت می‌کنی کاری نکرده را انجام دهی، یک‌جا بیماری یا غمی سنگین ناتوانت می‌کند، یک‌جا تکه‌یی از خودت را جا می‌گذاری، یک‌جا با صورتِ مرگ آشنا می‌شوی، یک‌جا خدا را جا می‌گذاری، یک‌جا پیِ خدایی دیگر می‌گردی، یک‌جا سراسر قلب می‌شوی، یک‌جا به‌خودت می‌آیی می‌بینی اصلاً مدتها قلب نداشتی، همین تکه‌تکه‌ها، همین خرده‌خرده‌هایی که رنجورت می‌کند یا رنجی را سبک می‌کند، همین‌ چیزهای متفاوت که شکلی به تو می‌دهد، دیروز را دیروز، امروز را امروز و آینده‌ات را تاریک و روشن می‌کند. اما یک‌چیز تنها یک‌چیز است که همیشه بود و نبودش، آمدن و رفتنش برایت تکرار می‌شود. آن یک‌چیز نه خداست، نه آدم‌ها، نه هیچ‌چیزِ دیگر، آن‌چه در درونت حس می‌کنی، آنچه ناگهان تمامِ بندهای تنت را، تمامِ ریش‌های وجودت را به‌سمت خودش می‌کشد.
اگر این نباشد، اگر هر از گاهی این نباشد، چه‌چیز ارزش دارد؟ آن تراش‌خوردن‌هایِ خوش‌آهنگ و بی‌قواره، آن رفتن‌‌‌ها و بر سرِ راه جاماندن‌ها، بااشتیاق دویدن‌ها، زیرِ سهمگینیِ غم غرق‌شدن‌ها، ذوق‌کردن‌ها؛ هیچ‌کدام معنایی ندارد. همین یک‌چیز بس است برای اینکه بگویی باشد من می‌آیم و می‌روم، چون وقتی آمد بودنت را حس می‌کنی. بدونِ آن، من تصوری بیش نیستم که حسش نمی‌کنم.

فی الناسِ أمثِلةٌ تَدُورُ حیاتُها     کَمماتِها و مماتُها کَحیاتِها  [متنبی]

نوشته‌شده در شطحیات | دیدگاهی بنویسید

گذرگاه

    «ح» عزیز می‌دانی که خیلی موافقِ تقسیم‌بندی نیستم ولی گاهی برای فهمِ چیزی ناچاری خط بکشی، بگویی این و آن. فکرکردن وقتی با کلام باشد همین است. دربارهِ فکری صحبت می‌کنی یا برای فکرکردن حرف می‌زنی، آن‌وقت ناگزیر می‌‍‌شوی به این و آن. حالا هم می‌خواهم از این و آنی برایت بگویم، این آدم‌ها و آن آدم‌ها. بگذار از یک‌جای بامزه‌یی شروع کنم. بگیر می‌خواهیم بستنیِ میوه‌ای بخوریم، از همان‌ها که با قاشق‌ِ گِرد برمی‌دارند و رنگ‌های مختلف را می‌گذارند درون یک ظرف، یکی سبزِ پسته‌یی، یکی قرمز با مزهِ شاه‌توت، یکی توت‌فرنگی، یکی سفیدِ وانیلی، یکی زردِ موزی تا آخر. قاشقِ بستنی‌خوری‌ را برمی‌داری که خوردن را شروع کنی خطِ این و آن کشیده می‌شود. از میانِ مزه‌ها یکی دوتا را بیشتر دوست داری. این خط با یک پرسش شروع می‌شود: اول کدام را بخورم؟ زود خوشمزه‌ترین را بخورم یا بگذارم برای آخر کیفش را ببرم؟ سوال عجیبی‌ست می‌دانم اما فرض کنیم از آن آدم‌ها نیستیم که همه را هم‌می‌زنند و قاتی می‌خورند، از سالِ قحط که نیامده‌ایم، می‌خواهیم لذت ببریم. حتا اگر این سوال را نپرسیم و به آن فکر نکنیم، معمولاً یک حالت را انتخاب می‌کنیم. یا بهترین را اول می‌خوریم یا می‌گذاریم برایِ آخر. همین بستنی خوردن، همین اول یا آخر خواستنِ لذت و خوشی، اگر نگویم یک خط، یک طیفِ مهم است در رویکردِ آد‌م‌ها به دنیا.
به‌نظرم ساز و کارِ طبیعیِ ما ترکیبی گزینشی از این دو است، اما بگذار چیزها‌یی دربارهِ بهترین را آخر خواستن بگویم. می‌دانی چرا؟ چون به‌نظرم گسترهِ بین این دو را نادیده می‌گیریم؛ یا همین الآن یا در آخر، یا کودکانه است یا خیلی صوفیانه و برداشتم این است که از این دو، باز به آخری بیشتر تمایل داریم یا حداقل تظاهرمان به آن بیشتر است، یعنی در تظاهرِ عمومی دوست داریم بهترین را آخر بخواهیم، چون فرهنگِ عمومی این‌طور القاء می‌کند.
لذت چیزی‌ست بینِ بودن و نبودن حتا شده در فاصلهِ بسیار نزدیک به هر کدام‌شان. حیات بودن است و مرگ نبودن و زندگی فاصلهِ بودن و نبودن. وقتی چیزِ خوب را می‌گذاریم برای آخر، انتظار داریم چیزی خوب پیش بیاید که الآن نیست اما چطور می‌شود از آن لذت برد وقتی الآن نیست؟ با انتظار؟ گاهی از آخر انتظارِ خوشی داریم چون الآن هیچ خوشی نیست، حتا برای این خوشیِ در آخر اغراق می‌کنیم، چون اغراق‌آمیز خوش نیستیم.
خوبی و خوشی را برای آخر گذاشتن، تصوری از حسِ خوشی و خوبی ایجاد می‌کند، چیزی که ذخیره شده برای بعد تا به آن برسیم. اما چیزی هنوز لمس نشده، درک نشده، تنها تصورِ اینکه بهترین چیز است در ما ایجاد شده و این می‌تواند نادرست باشد. چیزی که حس نشده و خوبی‌اش آزموده نشده و تنها تصورِ خوبیِ آن در ذهن جاگیر شده، به‌سادگی می‌تواند توهم باشد. مانند پیروزی خیر بر شر وقتی مدام شاهد چیرگیِ شر هستیم، حق هم داریم عاشق این باشیم که در آخر خیر بر شر پیروز شود، ولی چرا الآن خیر را نخواهیم؟ یا حداقل خیری که می‌خواهیم محک نزنیم؟
شکست در پایان اتفاق می‌افتد، همیشه در پایان اتفاق می‌افتد، در آغاز شکست‌خوردن، شکستِ کامل نیست چون امکانِ دوباره برای بازسازی وجود دارد، اما پیروزی هرجا می‌تواند اتفاق بیفتد. اگر بگیریم پیروزی رسیدن به چیزی‌ست که می‌خواهی، رسیدن رسیدن است و در زمانِ حال حس می‌شود، وعده دادنش به آینده محقق شدنش نیست، حس‌کردنش نیست اما مدام منتظر بودن و نرسیدن، چشیدنِ مداومِ طعمِ ناکامی‌ست. چه تضمینی وجود دارد که تداومِ این مزه در درازایِ زمان به شکستِ واقعی نرسد؟ اگر آخرین مزه‌یی که کنار گذاشتی و امتحانش نکردی بد‌طعم‌ترین مزه باشد، طعمِ آخر شکستِ کامل است. پس عقل حکم می‌کند قبل از گذاشتنِ چیزی برایِ آخر، اول مزه‌اش کنیم، امتحانش کنیم تا به شکستِ مطلق نینجامد.
ذخیره کردنِ مداوم مقابلِ تولید است. ذخیره کردن، کنار گذاشتنِ امکان است اما تولید، زایشِ امکان. ذخیره‌کردنِ مداومِ امکان حتا اگر در بهترین حالت به‌نتیجه برسد، مدام کهنه مصرف‌کردن است، ماندن است سرِ یک کهنگی و تکرار، طرحِ نو نینداختن است. جامعه‌یی که مدام امکانش را ذخیره می‌کند و حتا به این می‌بالد، در یک‌جا می‌ماند. انتظارش، تنها امیدِ رهایی از این ماندگی‌ست، بخصوص امید به اتفاقی خوش که تنها منتظرش باشی تا از امکانش استفاده کنی، خودِ این‌نوع انتظار طعمِ مداومِ شکست و یک‌جاماندگی‌ست. جامعه‌یی که منتظر است یکی بمیرد، یکی برایش رونق بیاورد، یکی روی خوش نشان بدهد، جامعه‌یی‌ست که مدام منتظر است اتفاقی بیفتد تا آخر به خوشی برسد، چه‌جایِ عجب که مدام درحالِ چشیدنِ مزه‌‌هایی باشد که دوست ندارد؟ شاید بهتر باشد دست از فراموش‌کاری بردارد و خواسته‌اش را به آخر موکول نکند و به‌جای انتظار، دست‌ِکم امکاناتش را از حصر بیرون بیاورد و بیازماید.

معمولاً وقتی ما در یک گذرگاه هستیم به انتهای گذرگاه فکر می‌کنیم و خود گذرگاه را فراموش می‌کنیم.

نوشته‌شده در , افکار | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

نوشتن درباه سکوت

a4مجبوری سکوت کنی، برای اینکه بیرون را به‌هم نریزی، برای اینکه می‌دانی به‌هم ریختنِ بیرون دیگر نه‌تنها فایده‌یی ندارد بلکه حجمِ اضافهِ سنگینی می‌شود روی آنچه هست، بنابراین سکوت می‌کنی، چاره‌یی نداری، اما ناچاری به‌جایِ این سکوت مدام با خودت حرف بزنی، غوغا کنی، شاید این بهتر از این باشد که چیزی از بیرون هجوم بیاورد وقتی خودت آغاز کنی.
«خ»ِ عزیز، چند روز پیش داشتم کاغذها را از روی میز جمع می‌کردم تا دور بیندازم، وقتی داشتم می‌خواندم‌شان، چشمم به نوشتهِ بالا افتاد، نمی‌دانم چرا نخواستم دورش بیندازم، احساس کردم چیزی در آن هست که می‌خواهم بدانم چیست. چندروز بعد دوباره خواندمش، با خودم فکر کردم: چه نوشتهِ لوسی! آخر این را من کی نوشتم؟ اما باز احساس کردم نمی‌خواهم دورش بیندازم، هنوز هم نمی‌دانم چرا. در مورد آن آدمکِ گوشهِ تصویرِ بالا حداقل می‌دانم چرا نگه‌اش داشته‌ام. گاهی خواب‌های بی‌ربط و عجیبی می‌بینم، مثلاً همین دو شب پیش خواب می‌دیدم که خوابیده‌ام و دارم خواب می‌بینم و در آن خوابِ سوم هم می‌دانستم خوابم و دارم خواب می‌بینم که خواب می‌بینم. ولی جایی بودم که دلم نمی‌خواست بیدار شوم، منظرهِ داخلِ خوابِ سوم آنقدر زیبا بود که با خودم فکر کردم چرا بیدار شوم؟ این واقعیت با واقعیتِ بیداری چه فرقی می‌کند، وقتی دارم از این منظره اینقدر لذت می‌برم برای چه بیدار شوم و چشمم بیفتد به دیوارِ اتاق. به این که فکر کردم، انگار دستی پایم را گرفت و از سه خوابِ پیاپی بیرونم کشید، مثل اینکه از زیر آب بیرون آمده باشم نفس می‌زدم. آهان… داشتم دربارهِ آدمک گوشهِ تصویر می‌گفتم، مربوط می‌شود به یک خواب چندسال پیش، در خواب دنبالِ کسی می‌گشتم به‌نامِ «نظرعلی تنگ‌مرادی». صبح که بیدار شدم از این اسم حیرت کردم، آنقدر فکر کردم که ساختارِ عجیبِ این اسم از کجا آمده که خسته شدم و یادم رفت. همان روز این آدمک را کسی به من داد، تا دیدمش صدایش کردم «نظرعلی تنگ‌مرادی» و خندیدم. وقتی اسم پیدا کرد نگه‌ش داشتم و تا به امروز روی میز جا خوش کرده، کار به‌جایی رسیده که گاهی نگاهش می‌کنم، می‌خندم و حرفی می‌زنم.

نوشته‌شده در , شطحیات | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

سفرنامهِ آب

   «د»ِ عزیز می‌دانی وقتی آدم سنش زیاد می‌شود و سال‌ها همین‌طور روی هم انباشته می‌شود، آزاردهنده‌ترین چیزی که می‌توان از آن یاد کرد، تکرار است. تکراری که بیشتر می‌شود. منظورم فقط تکرارِ چیزهای مزخرف نیست، تکرارِ چیزهای خیلی عادی مثل تغییرِ فصل هم می‌تواند حوصله‌سربر باشد. سرد‌شدنِ هوا و گرم‌شدنِ دوباره‌اش در تابستان هم حوصله‌ات را سر می‌برد وقتی هرسال برای همین‌ها باید کارها را تکرار کنی. سنت که زیاد می‌شود تکرارها را بیشتر حس می‌کنی. عجیب است اما شاید آدم درخت نیست، شاید زمین گرد است که دورش بچرخی، شاید چون آب باید تکرارش را به‌بازی بگیری.

نوشته‌شده در , افکار | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

باززیستن

 ذ عزیز حتماً برایت پیش‌آمده که مدام برگردی به یک‌جا. جملهِ عجیبی‌ست می‌دانم. منظورم این است که بی‌اینکه بخواهی ذهنت برمی‌گردد به یک‌خاطره، اتفاق، شخص یا دورانی از زندگی که معمولاً خوش نیست. گفتم بر‌می‌گردی برای این‌که خاطره نیست که سراغِ تو می‌آید، تویی که برمی‌گردی، بازگشتی ناخودآگاه و مکرر اتفاق می‌افتد، درواقع متوجه نمی‌شوی کی برگشتن شروع می‌شود، حس می‌کنی آنجا هستی. یادت نمی‌اُفتد، دوباره حسش می‌کنی. فقط وقتی متوجهِ این رفت‌ و آمد می‌شوی که کم‌کم شروع می‌کنی به برنگشتن، یعنی فقط وقتی می‌فهمی که دارد چه اتفاقی می‌افتد که کم‌کم بیرونِ آن بایستی و خودت را مرور کنی و این رفت و آمدها را از بیرون ببینی. عجیب هم نیست چون هر آدمی چندین بیرون دارد، خلافِ آنچه می‌گویند آدم موجودی یکپارچه نیست. این بد نیست، نشانِ روانپریشی هم نیست، چون می‌توانی بیرون بایستی و به یک نمایی از خودت نگاه کنی و در خودت غرق نشوی، بنگری مثلِ نگاه کردن به یک فیلم یا دیگری. کسی که  فکرمی‌کند موجودی یکپارچه است و بخواهد آن‌را به‌هر قیمتی حفظ کند از خودش چیزی شکننده ساخته، همان‌طور که یک ایدئولوگِ مستبد از خودش چنین چیزی می‌سازد و نرمشِ قهرمانانه‌‌اش می‌شود پریشانی‌ از شکنجی ترسناک. به‌هرحال، می‌ایستی برگشتن‌های خودت را می‌بینی و از خودت می‌پرسی چرا به آنجا برگشتم؟ چه‌چیز آنجا وادارم می‌کرد برگردم؟ چیزی که الآن نیست؟! فکر نمی‌کنم پاسخش این باشد. اتفاقاً برمی‌گردی برای اینکه چیزی الآن هست که مجبورت می‌کند برگردی، چیزی که تکه‌تکه شده و قابلِ شناسایی نیست، تکه‌هایی از آن این‌جا جامانده و گذشته‌ تنها چیزی‌ست که تو نقد داری، برای همین باقی را در گذشته جستجو می‌کنی. بازگشت به گذشته با نگاه‌کردن به آن یکی نیست، مطلبِ دیگری هست. این رفت و آمدِ یکسره و بازگشت‌هایِ ناخودآگاه نشانهِ چیزِ دیگری‌ست، این‌که آینده برایت چندان روشن نیست و امیدی به پیدا کردنِ جامانده‌ات در آن نداری. شاید باید فکری هم به‌حالِ این بکنی و شبیهِ جامعه‌یی نباشی که مدام حسرتِ گذشته را می‌خورد و وامانده درجا می‌زند، همین.

نوشته‌شده در افکار | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید